از تحقیر در شرق تا نمایش در غرب سعید یحیایی/تحلیلگر مسائل استراتژیک سیاست خارجی گاهی بیش از آنکه میدان قدرت باشد، صحنهی روانشناسی است. رهبرانی که بر طبل «هنر معامله» میکوبند، بیش از هر چیز به روایت پیروزی نیاز دارند؛ به تصویری که نشان دهد هنوز میتوانند میزها را برهم بزنند و قواعد بازی را […]
از تحقیر در شرق تا نمایش در غرب
سعید یحیایی/تحلیلگر مسائل استراتژیک
سیاست خارجی گاهی بیش از آنکه میدان قدرت باشد، صحنهی روانشناسی است. رهبرانی که بر طبل «هنر معامله» میکوبند، بیش از هر چیز به روایت پیروزی نیاز دارند؛ به تصویری که نشان دهد هنوز میتوانند میزها را برهم بزنند و قواعد بازی را تغییر دهند. اما وقتی چمدان یک سفر مهم، خالیتر از انتظار بازمیگردد، ماجرا دیگر صرفاً یک ناکامی دیپلماتیک نیست؛ آن، شکست در «مدیریت ترس» است.
سفر رئیس جمهور ترامپ به شرق، قرار بود نقطهی عطف باشد. قرار بود نشان دهد میتوان همزمان دو رقیب بزرگ را مهار کرد: یکی را با ابزار تعرفه و فشار اقتصادی، و دیگری را با اهرم میانجیگری و دیپلماسی اجبار. اما میزبان شرقی، با هوشمندی سرد و حسابشده، نه «آری» گفت و نه «نه». لبخند زد، سکوت کرد، بیانیه مشترک نداد، تماس گرم مقابل دوربینها را مدیریت کرد و روایت را به شکلی تنظیم کرد که شکاف میان ادعا و واقعیت، بینیاز از توضیح، دیده شود.
در سیاست، گاهی «هیچ» خطرناکتر از «نه» است.
آنچه رخ داد، دقیقاً همین «هیچِ تحقیرآمیز» بود.
این پیام به جهان مخابره شد که حتی بازیگران محتاطی که روزگاری از رویارویی با «غیرقابلپیشبینی بودن» هراس داشتند، اکنون آن را جدی نمیگیرند. اگر تئوری «مرد دیوانه» بر این فرض بنا شده بود که رقیب باید از احتمال اقدام جنونآمیز بترسد، اکنون مشکل دقیقاً همین است: دیگر کسی نمیترسد.

وقتی یک رهبر مدام تکرار میکند «باید از من بترسی»، در لایههای زیرین این تکرار، اعترافی تلخ نهفته است:
ترس فروخته نمیشود.
پروژه ارعاب، پیش از آنکه در میدان نبرد شکست بخورد، در ذهن رقیب فرو میریزد. وقتی دیوانگی واقعی به نظر نرسد، به «نمایش» تقلیل مییابد و نمایش، هرچقدر هم پرهیاهو، فاقد قدرت بازدارندگی پایدار است.
در چنین وضعیتی، رهبر با یک دوراهی خطرناک روبهرو میشود:
۱٫ یا باید واقعاً دست به اقدامی بزرگ و پرهزینه بزند؛ حملهای که کنترل پیامدهایش دشوار باشد و اقتصاد و افکار عمومی را بلرزاند.
۲٫ یا باید از دلِ یک حرکت محدود، روایتی بزرگ بسازد؛ یک عملیات کوتاه، هدفمحدود، کنترلپذیر — و سپس شیپور پیروزی رسانهای را بدمد.
تجربهی جنگ فرسایشی و پرهزینهی اخیر نشان داده که گزینهی نخست، بهای سنگینی دارد. بنابراین محتملتر آن است که شاهد سناریوی دوم باشیم: یک ژست نظامی حسابشده، نه آنقدر بزرگ که به جنگی تمامعیار بینجامد، و نه آنقدر کوچک که بیاثر بماند. یک «ساعت طلایی خبری» برای تغییر تیترها؛ برای عبور از روایت شکست در شرق، بنبست در غرب و فرسایش در جبهههای دیگر.
اما مشکل اینجاست: رقیب هم این الگو را شناخته است.
او میداند با یک رهبرِ نهچندان دیوانه و نهچندان دیپلمات روبهروست؛ کسی که میان خطر واقعی و توافق واقعی، در برزخ نمایش گرفتار شده است.
وقتی «مرد دیوانه» به «نمایشگر تنها» بدل شود، قدرت از جوهر خود تهی میشود. آنچه باقی میماند سایهای بزرگ است که بر دیوار سیاست میافتد؛ سایهای که شاید در قاب تلویزیون هراسانگیز جلوه کند، اما در میدان واقعی، زخمی عمیق بر جا نمیگذارد.
امروز بحران اصلی، بحران سلاح یا ائتلاف نیست؛ بحران «اعتبار» است.
قدرتی که نتواند ترس تولید کند و نتواند اعتماد بسازد، ناچار به تولید تصویر پناه میبرد. و تصویر، هرچقدر هم حرفهای ساخته شود، جایگزین واقعیت نمیشود.
سؤال کلیدی اینجاست:
آیا جهان با یک قدرتِ خسته از هزینههای جنگ مواجه است که بهدنبال خروج آبرومندانه میگردد؟
یا با رهبری که برای بازسازی چهرهی فرو ریختهاش، هنوز به یک نمایش دیگر نیاز دارد؟
به گمان من، نشانهها به گزینهی دوم نزدیکتر است.
اما تاریخ نشان داده سیاستی که بر «سایه» تکیه کند، دیر یا زود در برابر واقعیتِ سختِ میدان، رنگ میبازد.























Tuesday, 26 May , 2026