سید محمد امین جعفری/نویسنده و پژوهشگر حقوق بین‌الملل در روزهای گذشته باراک اوباما در گفت‌وگو با The New Yorker وضعیت این روزهای ایالات متحده آمریکا را بحرانی بی‌سابقه خواند، و این تعبیر بیش از آنکه صرفاً یک نزاع حزبی یا رقابتی انتخاباتی باشد؛ نشانه‌ای بود از ترک برداشتن سازه‌ای ست که هفتاد سال بر آن […]

سید محمد امین جعفری/نویسنده و پژوهشگر حقوق بین‌الملل

در روزهای گذشته باراک اوباما در گفت‌وگو با The New Yorker وضعیت این روزهای ایالات متحده آمریکا را بحرانی بی‌سابقه خواند، و این تعبیر بیش از آنکه صرفاً یک نزاع حزبی یا رقابتی انتخاباتی باشد؛ نشانه‌ای بود از ترک برداشتن سازه‌ای ست که هفتاد سال بر آن «نظم آمریکایی» بنا شده بود. برای فهم این وضعیت، باید از سطح هیاهوی رسانه‌ای عبور کرد و به زیرساخت‌های قدرت نگریست؛ جایی که سرمایه‌ی واقعی ایالات متحده نه در زرادخانه‌ها، بلکه در «اعتماد ساختاری» نهفته بود. اقتصادِ اعتماد؛ مزیتی که معامله شد قدرت United States بیش از آنکه محصول انباشت دلار باشد، زاییده‌ی قابلیت پیش‌بینی بود.

جهان با آمریکا کار می‌کرد چون قواعدش روشن، امضایش معتبر و سیاست‌هایش قابل محاسبه بود. پیمان‌های تجاری، ترتیبات پولی و نهادهای چندجانبه، شبکه‌ای از اطمینان ساخته بودند که سرمایه و سیاست را به هم پیوند می‌داد. با روی کار آمدن Donald Trump، این قاعده‌مندی جای خود را به منطق «معامله موردی» داد؛ خروج از توافق‌ها، بازنگری‌های شتاب‌زده و ترجیح چانه‌زنی‌های شخصی بر سازوکارهای نهادی، پیام روشنی به جهان مخابره کرد: قواعد پایدار نیستند، بلکه تابع اراده‌اند. چنین تغییری، هزینه‌ی همکاری با واشینگتن را افزایش داد و سرمایه‌ی اعتماد را فرسود.

در همین خلأ، China با صبر استراتژیک و ابزارهای اقتصادی وارد شد؛ نه با شعار هژمونی، بلکه با پروژه‌های زیرساختی، وام‌های هدفمند و پیوندهای مالی بلندمدت. اگر آمریکا زمانی ضامن نظم بود، اکنون در نگاه بسیاری بازیگری است که قواعد را به سود مقطعی خود بازتعریف می‌کند. امنیتِ شبکه‌ای؛ چتری که سوراخ شد اقتدار نظامی آمریکا ماهیتی شبکه‌ای دارد؛ متکی بر ائتلاف‌ها، پیمان‌ها و تعهدات. هنگامی که درباره‌ی هزینه‌های NATO یا تعهدات امنیتی تردید علنی مطرح می‌شود، این پیام به جهان مخابره می‌گردد که «تضمین امنیت» دیگر اصل ثابت نیست، بلکه خدمت قابل مذاکره است.

در جهانی که بازدارندگی بر اعتماد متقابل استوار است، چنین سیگنالی اثر دومینویی دارد. تردید در حمایت از اوکراین، تنها یک موضوع منطقه‌ای نیست؛ بازتاب آن در شرق آسیا و خلیج فارس نیز شنیده می‌شود. متحدان به سمت تنوع‌بخشی شرکای امنیتی می‌روند و رقبا جسورتر می‌شوند. در این میان، هژمونی از جایگاه «معمار ثبات» به «یکی از بازیگران میدان بی‌ثباتی» تنزل می‌یابد. دیپلماسیِ کم‌جان و جابه‌جایی مرکز ثقل تصمیم نظم آمریکایی تنها با نیروی نظامی حفظ نشد؛ دیپلماسی حرفه‌ای و تکنوکراتیک ستون فقرات آن بود.

تضعیف بدنه‌ی کارشناسی و ترجیح رویکردهای شخصی‌محور، ظرفیت تحلیل و میانجی‌گری را کاهش داد. وقتی واشینگتن در تعیین خطوط قرمز برای نزدیک‌ترین متحدانش، از جمله Israel، با دشواری روبه‌رو می‌شود، نشانه‌ای از انتقال مرکز ثقل تصمیم‌سازی از نهادهای رسمی به میدان‌های بیرونی دیده می‌شود. در چنین وضعی، رهبری به تدریج به دنباله‌روی پرهزینه بدل می‌شود؛ و هژمونی، به جای آنکه دیگران را حول قواعد مشترک گرد آورد، درگیر واکنش‌های مقطعی می‌گردد. افول یا دگردیسی؟ سخن از افول، به معنای فروپاشی نیست.

آمریکا همچنان در فناوری، آموزش عالی، قدرت مالی و نظامی در جایگاهی ممتاز قرار دارد. اما هژمونی تنها به توان سخت وابسته نیست؛ مشروعیت، پیش‌بینی‌پذیری و کارآمدی نهادی نیز ارکان آن‌اند. اگر این ارکان آسیب ببینند، قدرت باقی می‌ماند اما نقش تغییر می‌کند: از «ابرقدرت انتظام‌بخش» به «قدرتی با رفتار متغیر و اثرات پیش‌بینی‌ناپذیر». ایران در آستانه نظم جدید خطای راهبردی آن است که این دگردیسی را به‌طور خودکار فرصت تلقی کنیم. خلأ قدرت، اگر با ابتکار اقتصادی و نهادی پر نشود، به بی‌ثباتی می‌انجامد. در حالی که چین در آفریقا، آسیای میانه و خلیج فارس جای پای اقتصادی خود را تثبیت می‌کند،

ایران هنوز در بسیاری از حوزه‌ها در مدار «مدیریت بقا» حرکت می‌کند. تقابل فرسایشی، بدون پیوست توسعه‌محور، ظرفیت ملی را تحلیل می‌برد. ثبات و پیشرفت ایران نه در انتظار زوال یک دولت در واشینگتن، بلکه در بازخوانی نسبت خود با جهان در حال تغییر است؛ جهانی که در آن نه ضدیت شعاری، بلکه انعطاف نهادی، توسعه اقتصادی و بازسازی سرمایه اجتماعی تعیین‌کننده خواهد بود. جمع‌بندی آنچه امروز در آمریکا رخ می‌دهد، بیش از آنکه پایان یک قدرت باشد، نشانه‌ی گذار از نظمی تثبیت‌شده به وضعیتی سیال است. در چنین جهانی، کشورهایی بقا و برتری می‌یابند که قدرت را نه در حذف دیگری، بلکه در ساختن ظرفیت‌های درونی و پیوندهای پایدار بیرونی تعریف کنند. اگر هژمونی آمریکایی در عصر ترامپ از «نظم‌آفرینی» به «نظم‌گریزی» میل کرده باشد، پرسش اصلی برای ما این است: آیا آماده‌ایم در جهانِ پساترامپ، نقش خویش را بازتعریف کنیم—یا همچنان در سایه‌ی نظمی که در حال فرسایش است، به انتظار خواهیم نشست؟